|
چرا از مرگ می ترسید ؟ ..................................................
باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟ آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟ من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ... مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟ روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ای غریب آشنا، آشنایی با خدایم میشوی؟ من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟ ای غریبه با شکوه و دلخوشی همسرای خنده های باصفایم میشوی؟ بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟ ...........................................................
روي پيشاني بختم خط به خط چين ديده ام بس که خود را در دل آيينه غمگين ديده ام مو سپيدم مو سپيدم موسپيدم مو سپيد گرگ باران ديده هستم،برف سنگين ديده ام آه يک چشمم زليخا آن يکي يعقوب شد حال يوسف را ببينم با کدامين ديده ام؟ آشنا هستي به چشمم صبر کن،قدري بخند يادم آمد، من تورا روز نخستين ديده ام بيستون ديشب به چشمم جاده اي هموار بود ابن سيرين را خبر کن، خواب شيرين ديده ام
در آغوش که سر کردي در آن شبها که يارت بود که چشمم تا سپيده دم به دل در انتظارت بود به تو عمري وفا کردم دريغا بي وفا بودي چه شبها بي تو سر کردم تو آن شبها کجا بودي؟ دلم را بردي و رفتي برو عاشق مرا کم نيست تو شمع بزم اغياري دلم در تاب اين غم نيست
به من گفتند او هر شب برای دیگری آواز میخواند ودست دیگری در دستهای اوست درآن شهر غریب و دور دنج وخالی از اغیار به من گفتند او هر شب می نوازد گونه هایش را لبان سرخ و بی روحی ومن گفتم هزار افسوس خلایق هر چه رالایق چرا خواندم کتاب سبز چشمش را؟ چرا آنشب نوشتم در کنار نام خود نام سیاهش را؟ چرا شعر و سرودم رانثارپیکر شبگردکوچه ها کردم؟ ودررویای خود به هرجامی شراب عشق نوشیدم که دیگرعشق دراین ایام،لفظی قرون و زشت وموهوم است که دیگر عشق در این راه مرده است اگر لیلی به مجنون کام می بخشید اگر فرهاد شیرین را به کام خویشتن میدید اگر بیژن درون چاه یک شب با منیژه هسفر می شد چه می شد گفت... نگویید او چرا هر شب برای دیگری آواز می خواند ومی بخشد تنش را درغروب اشنایی ها دریغا... حیف خلایق هر چه را لایق و روزگار با عاشقان چه بد تا میکند!
|
About
لحظه ی ديدار نزديک است Archivesآذر 1389آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
تنها نفر |